الیناجانالیناجان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

پرنسس کوچولوی ما

10 ماهگی

این عکس ١٠ ماهگیت که با تلی که محسن دایی برات آورده انداختی محسن دایی یک عالمه برات گل سر آورده یه شبعه از مغازه شون را خانه مازدن اگه بدونی چقدر تو گل سر داشتی من هم هر روز یه مدل را به موهات می زدم  راستی تنها گل سر نبود هر وسیله ای که تو مغازشون داشتن نمونه قشنگ آن را اول برای تو میاورد خلاصه تو هر چی گلسر داری محسن دایی و بابامهدی بهت دادن محسن دایی خیلی خیلی دوست داره هر دفعه بره تهران برای خرید یه چیز جدید برات میاره قشنگ ترین ها را از وسایل مغازه  اول برای تو کنار میزاره ، مشهد هم که رفته بود برات اسباب بازی آورده بود تبریز هم که رفته مسافرت 2 تا سوغاتی باحال برات آورده تو هم محسن دایی را خیلی دوست داری وقتی میگم محسی...
1 ارديبهشت 1392

الینا در سرزمین سحرآمیز

 با عمه اینا رفتیم سرزمین سحرآمیز و شما و محمدرضا همه بازیها رو بازی کردید و بهتون خیلی خوش گذشت عکس هاش را توی این پست گذاشتم ولی شارژ دوربینم تمام شد نتونستم خیلی ازتون عکس بگیرم (فروردین ٩٢) بیشتر از این اتوبوس ها خوشتون اومده بود محمدرضا رانندگی میکرد و تو هم میشستی عقب خیلی کارهاتون بامزه بود ...
31 فروردين 1392

ماجرای روز 27 اسفند 91

پیشاپیش عید نوروز 92 مبارک دیروز از سرکار که برگشتم چون بابا ناصر هم روز های آخر اسفند دیرتر میاد تصمیم گرفتم چون هوا خوبه ببرمت پارک دم خونمون دو تایی حاضر شدیم رفتیم پارک من هم عکس های از کارهایت که خیلی ختدیم  ازت گرفتم ماجرای کل را در ادامه مطلب با عکس هایش برات گذاشتم ساعت 2 ظهر بود که رفتیم ولی آفتابش زمستونی بود اذیت نمی کرد و هیچ کس هم تو پارک نبود ولی هر چند وقت یکی دو تا بچه می امدند یه خورده بازی می کردند می رفتند و تو هم خیلی ذوق می کردی که یکی می امد دنبالش میرفتی و صداش می کردی می خواستی باهاشون بازی کنی این عکس زمانی که تازه رفتیم داخل محوطه پارک اینجا هم خیلی سرخوشی مثلاً یه موتوری رد شد تو گف...
27 اسفند 1391

مادرانه 2

صدای دلنوازت را  نگاههای معصومانت را شیطنت های کودکانه ات را اشک های بی کینه ات را دل پاک و مهربانت را همه را دوست دارم   می خواهم برگردم به روزهای کودکی ..... آن روزهایی که : پدر تنها قهرمان من بود         عشق تنها در آغوش مادر خلاصه می شد .... بالاترین نقطه زمین شانه های پدر بود........    تنها دردم زانوهای زخمی ام بود تنها چیزی که میشکست اسباب بازیهایم بود          و معنای خداحافظی فقط تا فردا بود دلم بچگی می خواهد.......................   عده ای بزرگ زاده می شوند...
16 بهمن 1391